تبليغاتX
من، یه ستاره تنهـــا
about mYself

نیمه شبی بارانی...بوسه ای پنهانی...بهترین پیمانت...گفته ای میمانی.

هرچه دارم...

حتی...

تاروپودم از توست...عشق را میبافی...من وجودم از توست.

وقتی سوسو میزدم من...تو شدی فانوس دریا

این یه اعترافه سادست... مثل تو نیست توی دنیا

تو چکیدی مثل شبنم.... بر کویر خشک قلبم

آروم آروم پا گرفتی... تا شدی بارون نم نم

*

نیمه شبی بارانی...عشق جاودانی...من بدنبال تو...بی نام و بی نشانی.

ساده گم شدم من...تو شدی یه آغوش

حیف

ساده رفتی...من شدم فراموش

حالا خاطره تمومه... شب ساحل پیش رومه

طعم بوسه ای که دادی.... نم دستات آرزومه

نگو کار سرنوشته... ساعت شنی گذشته

این یه اعترافه تلخه... هرکی رفته برنگشته

*

نیمه شبی بارانی...نامه ی پایانی

بهترین پیغامت ....عاشقم میمانی

گرچه تا همیشه......با نگاهم سردی......باورم نمیشه.....قراره برنگردی....

+ به یادگار گذاشته شد در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:56  توسط ستاره تنهــا | 

هر چیزی تاریخ مصرفی داره....خاطره ها هم همینطور

امان از دست خاطره هایی که مواد نگهدارندشون خیـــــــلی قویه...!


+ به یادگار گذاشته شد در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 1:50  توسط ستاره تنهــا | 

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوهٍ کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم من و حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن


+ به یادگار گذاشته شد در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 0:43  توسط ستاره تنهــا | 

توی آخرین شبت دلم هواییه...دلم گرفته...مثل خیلی از شبهات

رفتی خدا به همراهت ...مرسی از اینکه باهام مهربون بودی

میشه از 1388هم خواهش کنی مثل تو باهام مهربون باشه؟

شاید بود

یه درسی ازت گرفتم اونم اینه که:

خوشبختی یعنی:

" وقت نداشته باشی به این فکر کنی که خوشبخت هستی یا نه...!"

خوب بود...تموم شد...خاطره شد.

+ به یادگار گذاشته شد در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 3:30  توسط ستاره تنهــا | 

کاش بدونی ماتمه دنیام

بی تو فقط گریه میخوام

کی میدونه این حسرتا

چه کرده با روز و شبام؟؟؟

تو زندگیم یه دنیایی

یه کابوسم تو رویایی

یه پاییزم تو بــــهاری

من یه مرداب تو دریایی...

+ به یادگار گذاشته شد در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 0:16  توسط ستاره تنهــا | 

می خوام به سردی شبهام بخندم

می خوام به پوچی فردام بخندم

می خوام داد بزنم تنهای تنهام

می خوام وقتی میگم تنهام بخندم

+ به یادگار گذاشته شد در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 13:46  توسط ستاره تنهــا | 

تولدم مبارک.


چقدر بی ربطو لوسه که آدم خودش به خودش تولدشو تبریک بگه

دلم یه کادوی خاص از یه آدم خاص میخواد...

ولی خب وقتی آدم خاصی وجود نداره کادوی خاصی هم وجود نداره دیگه...

خب شاید تبریکات و کادوهای معمولی هم صفای خودشونو داشته باشن!نه؟!

شاید...

امسال یه نوع تولد با هیجانات معمولیه معمولی رو تجربه می کنم

خیلی هم بد نیست

یه کم یخه...
+ به یادگار گذاشته شد در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 1:39  توسط ستاره تنهــا | 


کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ايستاده بود و به درون فروشگاهی نگاه می کرد.

زنی در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت:

مواظب خودت باش.

کودک پرسيد:

ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:

نه من فقط يکی از بنده های خدا هستم .

کودک گفت:

می دانستم شما با او نسبتی دارید ...

+ به یادگار گذاشته شد در  جمعه 6 دی1387ساعت 23:49  توسط ستاره تنهــا | 

پروردگارم

بر من ببخشای آنچه از اعمال نیکو که عزم انجام دارم و انجام ندادم

ببخشای آنچه را که با زبان به تو نزدیک شدم اما با قلبم آن را ترک نمودم

ببخشای نگاه های اشارت آمیزم را

و سخنان بیهوده ام

و خواسته های نفسانی دل

و لغزش های زبان

از من درگذر

آنچه را از من بدان داناتری

و اگر باردیگر بدان بازگردم

تو نیز باری به بخشایشت بازگرد...

علی(ع)

+ به یادگار گذاشته شد در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 22:29  توسط ستاره تنهــا | 
 

شرمگینم، ولی:

وقتی چیز هایی را نداریم، گاهی فرقی نمی کند، که چه چیز هایی داریم.


+ به یادگار گذاشته شد در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 22:13  توسط ستاره تنهــا | 

با دو دست خالی از عشق
دیگه هیچ جا جای من نیست،
انگاری
هیچ چیزی
مرحم
واسه این زخمهای تن نیست...

+ به یادگار گذاشته شد در  جمعه 1 آذر1387ساعت 0:44  توسط ستاره تنهــا | 


(تصویر سرباز آمریکایی توی عراق...)

***
In my dream children sing a song of love for every boy and girl
The sky is blue and fields are green and laughter is the language of the world
Then I wake and all I see is a world full of people in need

Tell me why does it have to be like this?
Tell me why is there something I have missed?
Tell me why cos I don't understand.
When so many need somebody we don't give a helping hand.
Tell me why?

Everyday I ask myself what will I have to do to be a man?
Do I have to stand and fight to prove to everybody who I am?
Is that what my life is for to waste in a world full of war?

Tell me why does it have to be like this?
Tell me why is there something I have missed?
Tell me why cos I don't understand.
When so many need somebody we don't give a helping hand.
Tell me why

+ به یادگار گذاشته شد در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 22:53  توسط ستاره تنهــا | 


امروز برایت روزی سرشار از معجزات معمولی را آرزو می کنم!


یک فنجان قهوه داغ که خودت آن را درست نکرده ای...
یک تلفن غیرمنتظره از یک دوست قدیمی...
وقتی عجله داری چراغهای سبز در مسیر راهت...
شعر مورد علاقه ات در میان ترانه های رادیو...
رنگین کمانی بالای سرت در آسمان...
سریعترین صف در سوپر...
کلیدهایت درست همانجایی که دنبالشان میگردی...

برایت روزی سرشار از شادی آرزو می کنم.

+ به یادگار گذاشته شد در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 22:35  توسط ستاره تنهــا | 


ای ناحق ترین حق،
چون نسیم می آیی و به راحتیِ دزدیدنٍ یک بازدم ! عزیزی را میبری.
طعمه هایت گاهی سبکبال تر از  تو اند، و گاهی سنگین بال تر از خود زندگی!
آیا تاکنون
از کودکی که جز اشکهایش چیزی ندارد تا پیشکش تو کند پرسیده ای
که آیا میخواهد او را یتیم بنامند یا نه؟
آیا از زنی که میخواهی تنهایی را پیشکش شبهای تارش کنی پرسیده ای که آیا...؟
آیا از کسی که در نهایتِ بودن است پرسیده ای
که آیا میخوهد او را به نهایتِ نبودن بکشانی یا نه؟
اصلا پرسیدن در قاموس تو معنایی دارد؟!
آیا تاکنون دلت غمگینِ ضجه ای شده؟
ضجه ای که التماس کرده تا عزیزش را نگیری،
زاری کرده که پناهش را نگیری،
از هوش رفته که عمری به جای_شاید_ کودکش حسرت در آغوشش نکاری،
دلت سوخته؟
نمی دانم شاید...شاید تو هم دلت سوخته باشد...فقط شاید.
امشب پدرِ دوست عزیزِ من مرد....زمانی مرد که هنوز زنده بود!!
مرگ بر او حسادت خواهد کرد...چون او سبکبال تر از خود مرگ بود.
ساکت تر از سکوت مرگ رفت...رفتنش حتی از غرور شخص مرگ هم زیباتر بود!
شاید از حسادتِ این همه برتری دل مرگ سنگ شده باشد! که چیزی جز نیست کردن نمیخواهد.
ای مرگ، مرگ بر تو باد که حتی اشک هم دل تو را به رحم نمی آورد...

(نجمه جان، روح پدر عزیزت شاد...)
+ به یادگار گذاشته شد در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 1:2  توسط ستاره تنهــا | 


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با ماشینی تصادف کرد و آسیب دید.
رهگذران او را به بیمارستان رساندند.
در بیمارستان ابتدا زخمهای پیرمرد پانسمان شد،
سپس پزشکان برای اطمینان بیشتر، برای او عکسبرداری تجویز کردند.
پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری ندارد...
پرستارانی که مشغول رسیدگی به او بودند دلیل عجله او را پرسیدند...
زنم در خانه سالمندان است...هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم...
نمیخواهم دیر شود!
پرستاری گفت: ما خودمان به او خبر میدهیم...نگران نباشید...
پیرمرد ادامه داد: متاسفم او آلزایمر دارد. کسی را نمی شناسد!...حتی من را هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت پاسخ داد:
وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هرروز صبح برای خوردن صبحانه پیش او
می روید؟؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من میدانم که او چه کسی است...!

+ به یادگار گذاشته شد در  شنبه 27 مهر1387ساعت 1:26  توسط ستاره تنهــا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و رسالت من این خواهد بود،
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم ،
تا در شبی بارانی
آن ها را با خدای خویش
چشم در چشم هم،
نوش کنیم...!

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
ویولت
سارا
بیقرار
اسپایدر مرد
گزارش گمان شکن
یادداشتهای یک دختر ترشیده!
شراگیم
ملا حسنی
زیتون
کوته نوشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
< <